تبليغاتX
بی نشان

بی نشان

تا يک پياله نوش کنيم از بهشت من

بگذار تا که دم بکشد سرنوشت من

...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:17 توسط صفیه بیات| |

من آرومم

تو تنهايي

حقيقت داره دلتنگي

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:3 توسط صفیه بیات| |

سلام

شرمنده همه دوستان گلی که در این مدت برایم نوشتند و این نوشته هایشان به من نیرو داد تا دوباره برای نوشتن برگردم. شرمنده به این خاطر که حتی حال و روحیه پاسخ دهی به این دوستان نبود. خیلی درگیری ذهنی داشتم اینقدر ذهنم خسته بود که نمیتوانستم حتی به صفحه این دوستان بروم و برایشان پاسخی بنویسم و چه برسد به اینکه به شعر و نوشتن فکر کنم.  البته مقداری هم ناخوش بودم. یک هفته ای میشود که درگیری ذهنی ام کم و بیش برطرف شده و حالا تک بیت های شعر از دور به من چشمک میزنند. ناخوشی های جسمی در کنار مهربانی شما دوستان گل کمرنگتر میشود.  این را به خاطر مهربانی شما دارم که تنهایم نگذاشتید و با اینکه صفحه ام از جایش تکان نمیخورد همچنان با پیام هایتان مرا دلگرم میکردید.

به امید دیدارتان به زودی

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:33 توسط صفیه بیات| |

دوستان گلم سلام

رسيدن سال 1391 به همه تان مبارک اميدوارم سال خوش همراه با سلامتي، خنده و موفقيت براي همه تان باشد. خوشحالم که 1390 را در کنارتان گذراندم و اميدوارم که در سال نو هم صميمانه حضورتان را در کنارم داشته باشم. 

با مهر

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:22 توسط صفیه بیات| |

دوستان گلم سلام

خوشحالم که هميشه پيامهاي قشنگ شما را ميخوانم. راستش را بخواهيد اين روزها خيلي درگيرم. اين درگيري ها باعث شده مدتي نتوانستم به وبلاگ دوستان خوبم بيايم و احوال شان را بپرسم. انشالله وقتي از اين گرفتاريها خلاص شدم از شرمندگي دوستان خوبم در خواهم آمد. 

دوستدارتان

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:37 توسط صفیه بیات| |

اين روزها کم کم زمستان هم کوله بارش را جمع ميکند و جايش را به بهار ميدهد. من عاشق فصل بهارم. بهار فصل تولد من است ماه فروردين. فصلهاي ديگر را هم دوست دارم هر فصلي زيبايي خودش را دارد و نشانه قدرت خداي مهربان است که طبيعت را زنده ميکند و مي ميراند و دوباره زنده ميکند همانگونه که انسان را در روز قيامت دوباره زنده مي کند.

امسال زمستان را در هلند بدون برف سپري کرديم ولي خوشحالم که خدا برکت اش را به مردمم در افغانستان بخشيد و اميدوارم که در طول سال اين برکت جاري باشد. در اين آخرين روزهاي برفي، شعري برفي را اينجا ميگذارم. اين شعر را براي خواهرم زينب بيات نوشتم که در يک روز برفي برايم عکس گرفته و روان کرده بود.


نشسته اند کلاغان بی خبر در برف

و جاده روسری گاج* کرده سر در برف

دویده اند درختان به سمت یکدیگر

دویده ام طرفت هر چه بیشتر در برف

تمام شهر به دنبال چشمهای توام

 به غیر عطر تنت نیست هیچ اثر در برف

تمام روز و شبم رنگ چشمهای تو شد

بگیر دست مرا ماه رهگذر در برف

همیشه در تو گمم خاطرات شیرینم

برای ديدن تو میروم سفر در برف

 

چهارده دی ماه 1390/ هلند


*چادري گاج: به روسروي حرير سفيدي ميگويند که زنان در افغانستان به سر مي کنند.

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 11:15 توسط صفیه بیات| |

دوستي ميگفت که بدون عشق نميشه زندگي کرد. اوايل با حرفش موافق نبودم اما حالا که زمان گذشته است مي فهمم که راست ميگفت عشق نيرويي به آدم ميدهد که بيشتر کارها را ممکن ميکند و زندگي زيباتر به نظر ميرسد همان حسي که قلبت را به طپش مي آورد.

اين هم تقديم به همه ي عاشقان. روزتان مبارک


 هر لحظه ي من با تو ولنتاين بود

لبخند مسنجرت که انلاين بود

اي ماه برايت آسمان خواهم شد

عشق تو درونم ات ساين بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 12:24 توسط صفیه بیات| |

دوستان خوبم سلام

اين روزها بي حوصله ترين روزهاي عمرم را سپري مي کنم. بي برنامه ترين روزهاي زندگي  و بي حوصله ترين ثانيه ها را. يک ماهي ميشود که درگير اين حالتم. با تمام نشاطي که هميشه از خودم به ياد دارم نتوانستم که حريفش شوم و تصميم گرفتم که مدتي به خودم فشار نياورم به خاطر درس خواندن به خاطر موسيقي و به خاطر همه ي برنامه هايي که دوست دارم در زندگي ام داشته باشم. انگار چيزي در من است که با من مبارزه مي کند يک من ديگر. نميدانم خدا کند اين روزها تمام شود خيلي کار دارم نميخواهم روزهاي عمرم به بيهودگي بگذرد. 

گاهي دوستانم حرفهاي قشنگ ميزنند ولي من خودم استاد حرفهاي قشنگم براي همين حرفهاي دوستانم هم در من تاثير نمي کند. مثل وقتهايي که در راديو گوينده بودم بعد وقتي خودم راديو مي شنيدم يا تلويزيون مي ديدم حرفهايشان به نظرم خنده دار ميامد و اصلا در من تاثير نمي کرد چون ميدانستم که اين حرفهاي نويسنده ي برنامه بود که مطلب مي نوشت نه آن گوينده. اي بابا به قول معروف ما خودمان رنگ مال بوديم قورباغه را رنگ مي کرديم به جاي طاووس مي فروختيم. 

مقصد برايم دعا کنيد. به يک معجزه نيازمندم.

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 15:37 توسط صفیه بیات| |

دوستان خوبم سلام

اين شعر جديدم را به افتخار دوستاني مي گذارم که براي خواندن شعرهايم به صفحه ام ميايند و اين براي من باعث دلگرمي است و از داشتن آنها خوشحالم. 


دستهايت، سنگ، کاغذ، دستهايم را نخواست

مشت وا شد، قيچي آمد، قسمت و کار خداست

نیمه شب آواز غمگين، سايه ي يک کوچه گرد

گوش کن... اين نغمه ها حالا برايت آشناست؟

مردمان چشمهايت تا به سمتم ميدوند

پلک هايم مي پرد در تار و پودم کودتاست

ميرسم تا دستهايت، نه... نه، پس ميروم

يادم آمد گفته بودي ساحل از دريا جداست

دختري با چشمهاي قهوه اي گم شد ولي

روي يک فنجان خالي رد لبخندش به جاست


شانزده دي ماه 1390/ هلند/ صفيه بيات


نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:19 توسط صفیه بیات| |


روی لبهایم به یادت رنگ سرخی میزنم

ماهی کوچک میان تنگ چشمانت منم

دستهایم روز و شب رسوای دستان تو اند

می نویسم از تو هر شب باز پاکش می کنم

عاشق دیوانه ات اینجاست پشت پنجره

می زند باران به جایت بوسه ها را بر تنم

مثل یک دیوانه هر شب شعر میخوانم بلند

قصه پیچیده ست پیش دوست پیش دشمنم

راه حل این معما باز در دستان توست

میدود در دستهایت تکمه ی پیراهنم

آسمان بودم گرفتار شبی تاریک و سرد

می گذارد ماه امشب سر به روی دامنم


پانزدهم دی ماه 1390

صفیه بیات/ هلند

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 1:23 توسط صفیه بیات| |

Design By : Mihantheme