بی نشان
بگذار تا که دم بکشد سرنوشت من ... تو تنهايي حقيقت داره دلتنگي شرمنده همه دوستان گلی که در این مدت برایم نوشتند و این نوشته هایشان به من نیرو داد تا دوباره برای نوشتن برگردم. شرمنده به این خاطر که حتی حال و روحیه پاسخ دهی به این دوستان نبود. خیلی درگیری ذهنی داشتم اینقدر ذهنم خسته بود که نمیتوانستم حتی به صفحه این دوستان بروم و برایشان پاسخی بنویسم و چه برسد به اینکه به شعر و نوشتن فکر کنم. البته مقداری هم ناخوش بودم. یک هفته ای میشود که درگیری ذهنی ام کم و بیش برطرف شده و حالا تک بیت های شعر از دور به من چشمک میزنند. ناخوشی های جسمی در کنار مهربانی شما دوستان گل کمرنگتر میشود. این را به خاطر مهربانی شما دارم که تنهایم نگذاشتید و با اینکه صفحه ام از جایش تکان نمیخورد همچنان با پیام هایتان مرا دلگرم میکردید. به امید دیدارتان به زودی رسيدن سال 1391 به همه تان مبارک اميدوارم سال خوش همراه با سلامتي، خنده و موفقيت براي همه تان باشد. خوشحالم که 1390 را در کنارتان گذراندم و اميدوارم که در سال نو هم صميمانه حضورتان را در کنارم داشته باشم. با مهر خوشحالم که هميشه پيامهاي قشنگ شما را ميخوانم. راستش را بخواهيد اين روزها خيلي درگيرم. اين درگيري ها باعث شده مدتي نتوانستم به وبلاگ دوستان خوبم بيايم و احوال شان را بپرسم. انشالله وقتي از اين گرفتاريها خلاص شدم از شرمندگي دوستان خوبم در خواهم آمد. دوستدارتان امسال زمستان را در هلند بدون برف سپري کرديم ولي خوشحالم که خدا برکت اش را به مردمم در افغانستان بخشيد و اميدوارم که در طول سال اين برکت جاري باشد. در اين آخرين روزهاي برفي، شعري برفي را اينجا ميگذارم. اين شعر را براي خواهرم زينب بيات نوشتم که در يک روز برفي برايم عکس گرفته و روان کرده بود. نشسته اند کلاغان بی خبر در برف
و جاده روسری گاج* کرده سر در برف دویده اند درختان به سمت یکدیگر دویده ام طرفت هر چه بیشتر در برف تمام شهر به دنبال چشمهای توام به غیر عطر تنت نیست هیچ اثر در برف تمام روز و شبم رنگ چشمهای تو شد بگیر دست مرا ماه رهگذر در برف همیشه در تو گمم خاطرات شیرینم برای ديدن تو میروم سفر در برف چهارده دی ماه 1390/ هلند *چادري گاج: به روسروي حرير سفيدي ميگويند که زنان در افغانستان به سر مي کنند. اين هم تقديم به همه ي عاشقان. روزتان مبارک هر لحظه ي من با تو ولنتاين
بود لبخند مسنجرت که انلاين بود اي ماه برايت آسمان خواهم شد عشق تو درونم ات ساين بود اين روزها بي حوصله ترين روزهاي عمرم را سپري مي کنم. بي برنامه ترين روزهاي زندگي و بي حوصله ترين ثانيه ها را. يک ماهي ميشود که درگير اين حالتم. با تمام نشاطي که هميشه از خودم به ياد دارم نتوانستم که حريفش شوم و تصميم گرفتم که مدتي به خودم فشار نياورم به خاطر درس خواندن به خاطر موسيقي و به خاطر همه ي برنامه هايي که دوست دارم در زندگي ام داشته باشم. انگار چيزي در من است که با من مبارزه مي کند يک من ديگر. نميدانم خدا کند اين روزها تمام شود خيلي کار دارم نميخواهم روزهاي عمرم به بيهودگي بگذرد. گاهي دوستانم حرفهاي قشنگ ميزنند ولي من خودم استاد حرفهاي قشنگم براي همين حرفهاي دوستانم هم در من تاثير نمي کند. مثل وقتهايي که در راديو گوينده بودم بعد وقتي خودم راديو مي شنيدم يا تلويزيون مي ديدم حرفهايشان به نظرم خنده دار ميامد و اصلا در من تاثير نمي کرد چون ميدانستم که اين حرفهاي نويسنده ي برنامه بود که مطلب مي نوشت نه آن گوينده. اي بابا به قول معروف ما خودمان رنگ مال بوديم قورباغه را رنگ مي کرديم به جاي طاووس مي فروختيم. مقصد برايم دعا کنيد. به يک معجزه نيازمندم. دوستان خوبم سلام اين شعر جديدم را به افتخار دوستاني مي گذارم که براي خواندن شعرهايم به صفحه ام ميايند و اين براي من باعث دلگرمي است و از داشتن آنها خوشحالم. دستهايت، سنگ، کاغذ، دستهايم را نخواست مشت وا شد، قيچي آمد، قسمت و کار خداست نیمه شب آواز غمگين، سايه ي يک کوچه گرد گوش کن... اين نغمه ها حالا برايت آشناست؟ مردمان چشمهايت تا به سمتم ميدوند پلک هايم مي پرد در تار و پودم کودتاست ميرسم تا دستهايت، نه... نه، پس ميروم يادم آمد گفته بودي ساحل از دريا جداست دختري با چشمهاي قهوه اي گم شد ولي روي يک فنجان خالي رد لبخندش به جاست شانزده دي ماه 1390/ هلند/ صفيه بيات روی لبهایم به یادت رنگ سرخی میزنم ماهی کوچک میان تنگ چشمانت منم دستهایم روز و شب رسوای دستان تو اند می نویسم از تو هر شب باز پاکش می کنم عاشق دیوانه ات اینجاست پشت پنجره می زند باران به جایت بوسه ها را بر تنم مثل یک دیوانه هر شب شعر میخوانم بلند قصه پیچیده ست پیش دوست پیش دشمنم راه حل این معما باز در دستان توست میدود در دستهایت تکمه ی پیراهنم آسمان بودم گرفتار شبی تاریک و سرد می گذارد ماه امشب سر به روی دامنم پانزدهم دی ماه 1390 صفیه بیات/ هلند
| Design By : Mihantheme |
